وبلاگ سحر

و باز آغاز سال تحصیلی جدید

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 14:55 | تاریخ : 20 سپتامبر 2017

و باز آغاز سال تحصیلی جدید …

چقدر بزرگ شدیم ما !!!

نتیجه تصویر برای دانش اموزی

آغاز سال تحصیلی جدید مبارک … امسال کلاس هشتم می رم! خدا را شکر…



تحت دسته : خاطرات روزانه

سال تحصیلی 95

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 14:56 | تاریخ : 19 سپتامبر 2016

مدرسه ابتدایی را پشت سر گذاشتیم!

چقدر بزرگ شدیم ما !!!

نتیجه تصویر برای دانش اموزی

آغاز سال تحصیلی جدید مبارک … امسال کلاس هفتم می رم! خدا را شکر…



تحت دسته : خاطرات روزانه

پايان سال تحصيلي …

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 19:40 | تاریخ : 29 آوریل 2015

كم كم ارديبهشت ماه هم داره به نيمه ي خودش نزديك ميشود و با پايان يافتن آن وقت امتحانات آخر سال هم دارد ميرسد.

امسال من در كلاس پنجم ابتدايي هستم و درس ها كمي نسبت به سال هاي قبل سخت تر شده است. بنابر اين بايد وقت بيشتري براي درس خواندن بگذارم.



تحت دسته : خاطرات روزانه

گذري به جلفا

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 20:00 | تاریخ : 18 آوریل 2015

خيلي وقته كه فرصت سر زدن به وبلاگم را نداشتم! تعطيلات عيد هفته اول همش به ديد و بازديد گذشت و فرصت هيچ كاري را نداشتم و هفته دوم هم دزد ماشين داداشم را برد و سرمان گرم ماجراي آن شد و اصلاً نفهميديم تعطيلات كي به پايان رسيد و اين روزها هم كه داريم كم كم خودمان را آماده امتحانات آخر سال مي كنيم.

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : خاطرات روزانه

يك نوشته آن لاين!

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 22:09 | تاریخ : 3 سپتامبر 2014

چيزي به ذهنم نمي رسه!

عصر رفتم با دادشم كلي توي پارك اسكيت سواري كردم و الان چيزي به ذهنم نمي رسه و مي روم سريال موئي را نگاه كنم

باي



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

شهادت امام علی(ع)

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 00:15 | تاریخ : 19 جولای 2014

شهادت امام علی(ع)

توی ماه رمضون

توی محراب نماز

حضرت علی می کرد

با خدا راز و نیاز

پیشونیش به سجده بود

رو لباش نام خدا

روزه بود امام علی

توی محراب دعا

دست یک مرد پلید

علی رو به خون کشید

شد علی شیرخدا

توی محراب شهید

گلی از باغ امامت کم شد

همه جا غرق غم و ماتم شد

یتیمای کوفه بی پدر شدن

چشما گریون و کمرها خم شد



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

بلاخره

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 02:05 | تاریخ : 3 ژوئن 2014

بلاخره امتحانات تمام شد!

راستش هفته پيش امتحانات مان تمام شد اما مدرسه اصرار داشتن كه ما بايد بيائيم و كم كم بچه ها از كلاس كمتر شدند تا اينكه معلم مان گفت هر كي نياد …

چهارشنبه با مامانم رفتيم و پوشه كلاسيمون را گرفتيم و آورديم و يك نگاهي به كارنامه نه چندان درخشانم كرديم و بعد به كمك مامان همشون را بردم انداختم ظرف اشغال و يك سال دلهره تمام شد!

يك هفته است كه ماندم براي تعطيلات چكار كنم. توي كامپيوترم نه يك بازي خوب دارم كه باهاش بازي كنم و نه بيرون ميشه يك كاري كرد و همش داريم نقشه مي كشيم كه چكار كنيم!

به علت هاي خيلي خيلي زياد توي هيچ كلاسي كه وقت مشخص داشته باشه نميتوانم ثبت نام كنم آخه …

بلاخره هنوز نتوانستيم تصميم بگيريم اين تعطيلات را چكار كنيم



تحت دسته : خاطرات روزانه

روز پدر و فصل امتحانات

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 19:25 | تاریخ : 12 می 2014

   هر سال كه ميگذره فصل امتحانات كمي تغيير مي كنه و امسال اين روزها همش داريم امتحان ميدهيم.

pedar

فردا روز پدره و تعطيله(روز پدر را اول به پدر خودم و بعد به همه پدرهاي مهربون تبريك مي گم) و فرداش هم كه چهارشنبه است و ما چهارشنبه ها معلم نداريم

امروز امتحان جغرافي داشتيم و به نظرم خوب ننوشتم! آخه ديروز اصلاً نتوانستم درس بخوانم و همش به خوابيدن گذشت.

خلاصه الان كه دارم اينها را مي نويسم مامانم خونه نيست و رفته ديدن دختر همسايه كه طفلكي سرطان داره و مامانم ميگه داره ميمره. آخه پدر و مادرش پول ندارن براش دارو بخرن و بهش كپسول وصل كردند و نمي تونه نفس بكشه.طفلكي

خب تا مامانم نيامده تمام كنم و آروز دارم هيچ بچه اي سرطان نگيره و همچنين همه بچه ها در امتحانات موفق بشن



تحت دسته : خاطرات روزانه

جاي سي دي

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت 01:23 | تاریخ : 17 دسامبر 2013

بلاخره امروز بعد از 3 روز تعطيلي رفتيم مدرسه! صبح تا برسيم مدرسه داشتم يخ ميزدم هوا خيلي خيلي سرد بود

به نظرم چند درجه از صفر كمتر بود!

از وقتي توي كلاس مان پروژكتور نصب كردن خانم معلم مان هر روز سي دي هاي زيادي با خودش مياره سر كلاس و ديدم همش رو ميريزه توي كيفش با خودم فكر كردم كه اگر از اين جاي سي دي ها ببرم براش خيلي خوشحال ميشه!

ديشب به زور بابام را راضي كردم كه يكي از جاي سي دي هاش را خالي كنه بده ببرم براي خانم معلم

اون هم حرفي نداشت اما خب تا بده خيلي طولش داد! آخه خودش لازم داشت و از خيلي وقت پيش اينها را خريده بود و لازم داشت اما مگه مي تونه روي حرف تنها دخترش حرفي بزنه؟

ديشب گرفتم بردم توي دسشويي كلي با صابون مايع شستم تا گرد و خاكشان بره و عين روز اول نوع شد

( صبح بردم گذاشتم روي ميز خانم معلم و گفتم اينو براي شما آوردم!

اون هم خيلي خوشحال شد و گفت آفرين دخترم

از كجا ميدانستي من احتياج به جاي سي دي داشتم؟)

اين تصوري بود كه من داشتم! صبح رفتي مدرسه خانم آمد و من با خوشحالي بردم و گذاشتم روي ميز كه خانم اينو براي شما آوردم! اون هم برداشت يك نگاهي بهش كرد و داد دستم كه من از اينها نخواسته بودم يك كيف سي دي گفته بودم بياريد! اين بدرد من نمي خوره و پسش داد به خودم.

خيلي از اين كار خانم معلم ناراحت شدم و بردم گذاشتم توي كيفم

ظهر وقتي جريان نگرفتن جاي سي دي را براي بابا و مامانم تعريف ميكردم آنها خيلي ناراحت شدند و مامانم گفت:

… (اينجا را بابا سانسور كرده) ؟

بابام گفت عيبي نداره بردار سي دي هاي خودت را بگذار توش! من كه خاليش كردم و دادم بهت

خلاصه جاي سي 50 تايي رسيد به من! حالا ماندم توش چي بگذارم آخه من 50 تا سي دي ندارم …

(( آقا اين سحر خانوم ما تا بياد چند سط متن بنويسه آنقدر تايپ مي كنه(NNN(!:~!&$%^#?=$@*&^>@!2$%^&*)SSS) كه آدم فكر مي كنه داره يك رمان مي نويسه و آخر سر هم مي بيني چند تا كلمه نوشته و ميگه زحمتش هم ديگه با خودتونه و … خيلي اذيت مي كنه براي همينه كه اينقدر پستش كمه!!!!!!!!!!!!!!!!!   باباي سحر))

first_41305-58805!1_th



تحت دسته : خاطرات روزانه

برف و تعطيلي مدرسه

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت 05:05 | تاریخ : 15 دسامبر 2013

امروز شنبه بود و بعلت باريدن برف مدرسه ها تعطيل بودن!

بابام تعريف ميكرد وقتي كه اون كوچيك بود اگر از آسمان سنگ هم مي باريد مدرسه تعطيل نمي شد! اما از شانس خوب ما امسال تا برف باريد مدرسه ها تعطيل شدن!

براي همين من تا ساعت 11:30 شب بيدار بودم تا به اخبار استاني تلوزيون نگاه كنم و با خيال راحت بخوابم

با اينكه ته دلم ناراحتم كه چرا مدرسه تعطيل شده و من نمي توانم به مدرسه بروم!

خب وقتي مي بينم داداش ها اينطور از تعطيلي مدرسه ام دپرس مي شوند( همان ناراحت خودمان) من هم شيطونيم گل ميكنه و دلم مي خواد بيشتر ناراحت شان بكنم.

شنبه تعطيل بود و شكر خدا يكشنبه هم تعطيل شد البته بيرون برف زيادي باريده و با اينكه مامانم اجازه نداد بروم دم  در آدم برفي درست كنم اما باز هم خوشحالم …

چهارشنبه ساعت 12 از مدرسه آمديم بيرون و الان 1 – 2 – 3 -4 روزه كه مدرسه نرفتيم …

من برف را خيلي دوست دارم .

t66n0n



تحت دسته : خاطرات روزانه