خاطرات روزانه | وبلاگ سحر

و باز آغاز سال تحصیلی جدید

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۱۴:۵۵ | تاریخ : ۲۹ شهریور ۱۳۹۶

و باز آغاز سال تحصیلی جدید …

چقدر بزرگ شدیم ما !!!

نتیجه تصویر برای دانش اموزی

آغاز سال تحصیلی جدید مبارک … امسال کلاس هشتم می رم! خدا را شکر…



تحت دسته : خاطرات روزانه

سال تحصیلی ۹۵

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۱۴:۵۶ | تاریخ : ۲۹ شهریور ۱۳۹۵

مدرسه ابتدایی را پشت سر گذاشتیم!

چقدر بزرگ شدیم ما !!!

نتیجه تصویر برای دانش اموزی

آغاز سال تحصیلی جدید مبارک … امسال کلاس هفتم می رم! خدا را شکر…



تحت دسته : خاطرات روزانه

پایان سال تحصیلی …

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۱۹:۴۰ | تاریخ : ۹ اردیبهشت ۱۳۹۴

کم کم اردیبهشت ماه هم داره به نیمه ی خودش نزدیک میشود و با پایان یافتن آن وقت امتحانات آخر سال هم دارد میرسد.

امسال من در کلاس پنجم ابتدایی هستم و درس ها کمی نسبت به سال های قبل سخت تر شده است. بنابر این باید وقت بیشتری برای درس خواندن بگذارم.



تحت دسته : خاطرات روزانه

گذری به جلفا

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۲۰:۰۰ | تاریخ : ۲۹ فروردین ۱۳۹۴

خیلی وقته که فرصت سر زدن به وبلاگم را نداشتم! تعطیلات عید هفته اول همش به دید و بازدید گذشت و فرصت هیچ کاری را نداشتم و هفته دوم هم دزد ماشین داداشم را برد و سرمان گرم ماجرای آن شد و اصلاً نفهمیدیم تعطیلات کی به پایان رسید و این روزها هم که داریم کم کم خودمان را آماده امتحانات آخر سال می کنیم.

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : خاطرات روزانه

بلاخره

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۰۲:۰۵ | تاریخ : ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

بلاخره امتحانات تمام شد!

راستش هفته پیش امتحانات مان تمام شد اما مدرسه اصرار داشتن که ما باید بیائیم و کم کم بچه ها از کلاس کمتر شدند تا اینکه معلم مان گفت هر کی نیاد …

چهارشنبه با مامانم رفتیم و پوشه کلاسیمون را گرفتیم و آوردیم و یک نگاهی به کارنامه نه چندان درخشانم کردیم و بعد به کمک مامان همشون را بردم انداختم ظرف اشغال و یک سال دلهره تمام شد!

یک هفته است که ماندم برای تعطیلات چکار کنم. توی کامپیوترم نه یک بازی خوب دارم که باهاش بازی کنم و نه بیرون میشه یک کاری کرد و همش داریم نقشه می کشیم که چکار کنیم!

به علت های خیلی خیلی زیاد توی هیچ کلاسی که وقت مشخص داشته باشه نمیتوانم ثبت نام کنم آخه …

بلاخره هنوز نتوانستیم تصمیم بگیریم این تعطیلات را چکار کنیم



تحت دسته : خاطرات روزانه

روز پدر و فصل امتحانات

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۱۹:۲۵ | تاریخ : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

   هر سال که میگذره فصل امتحانات کمی تغییر می کنه و امسال این روزها همش داریم امتحان میدهیم.

pedar

فردا روز پدره و تعطیله(روز پدر را اول به پدر خودم و بعد به همه پدرهای مهربون تبریک می گم) و فرداش هم که چهارشنبه است و ما چهارشنبه ها معلم نداریم

امروز امتحان جغرافی داشتیم و به نظرم خوب ننوشتم! آخه دیروز اصلاً نتوانستم درس بخوانم و همش به خوابیدن گذشت.

خلاصه الان که دارم اینها را می نویسم مامانم خونه نیست و رفته دیدن دختر همسایه که طفلکی سرطان داره و مامانم میگه داره میمره. آخه پدر و مادرش پول ندارن براش دارو بخرن و بهش کپسول وصل کردند و نمی تونه نفس بکشه.طفلکی

خب تا مامانم نیامده تمام کنم و آروز دارم هیچ بچه ای سرطان نگیره و همچنین همه بچه ها در امتحانات موفق بشن



تحت دسته : خاطرات روزانه

جای سی دی

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۰۱:۲۳ | تاریخ : ۲۶ آذر ۱۳۹۲

بلاخره امروز بعد از ۳ روز تعطیلی رفتیم مدرسه! صبح تا برسیم مدرسه داشتم یخ میزدم هوا خیلی خیلی سرد بود

به نظرم چند درجه از صفر کمتر بود!

از وقتی توی کلاس مان پروژکتور نصب کردن خانم معلم مان هر روز سی دی های زیادی با خودش میاره سر کلاس و دیدم همش رو میریزه توی کیفش با خودم فکر کردم که اگر از این جای سی دی ها ببرم براش خیلی خوشحال میشه!

دیشب به زور بابام را راضی کردم که یکی از جای سی دی هاش را خالی کنه بده ببرم برای خانم معلم

اون هم حرفی نداشت اما خب تا بده خیلی طولش داد! آخه خودش لازم داشت و از خیلی وقت پیش اینها را خریده بود و لازم داشت اما مگه می تونه روی حرف تنها دخترش حرفی بزنه؟

دیشب گرفتم بردم توی دسشویی کلی با صابون مایع شستم تا گرد و خاکشان بره و عین روز اول نوع شد

( صبح بردم گذاشتم روی میز خانم معلم و گفتم اینو برای شما آوردم!

اون هم خیلی خوشحال شد و گفت آفرین دخترم

از کجا میدانستی من احتیاج به جای سی دی داشتم؟)

این تصوری بود که من داشتم! صبح رفتی مدرسه خانم آمد و من با خوشحالی بردم و گذاشتم روی میز که خانم اینو برای شما آوردم! اون هم برداشت یک نگاهی بهش کرد و داد دستم که من از اینها نخواسته بودم یک کیف سی دی گفته بودم بیارید! این بدرد من نمی خوره و پسش داد به خودم.

خیلی از این کار خانم معلم ناراحت شدم و بردم گذاشتم توی کیفم

ظهر وقتی جریان نگرفتن جای سی دی را برای بابا و مامانم تعریف میکردم آنها خیلی ناراحت شدند و مامانم گفت:

… (اینجا را بابا سانسور کرده) ؟

بابام گفت عیبی نداره بردار سی دی های خودت را بگذار توش! من که خالیش کردم و دادم بهت

خلاصه جای سی ۵۰ تایی رسید به من! حالا ماندم توش چی بگذارم آخه من ۵۰ تا سی دی ندارم …

(( آقا این سحر خانوم ما تا بیاد چند سط متن بنویسه آنقدر تایپ می کنه(NNN(!:~!&$%^#?=$@*&^>@!2$%^&*)SSS) که آدم فکر می کنه داره یک رمان می نویسه و آخر سر هم می بینی چند تا کلمه نوشته و میگه زحمتش هم دیگه با خودتونه و … خیلی اذیت می کنه برای همینه که اینقدر پستش کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!   بابای سحر))

first_41305-58805!1_th



تحت دسته : خاطرات روزانه

برف و تعطیلی مدرسه

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۰۵:۰۵ | تاریخ : ۲۴ آذر ۱۳۹۲

امروز شنبه بود و بعلت باریدن برف مدرسه ها تعطیل بودن!

بابام تعریف میکرد وقتی که اون کوچیک بود اگر از آسمان سنگ هم می بارید مدرسه تعطیل نمی شد! اما از شانس خوب ما امسال تا برف بارید مدرسه ها تعطیل شدن!

برای همین من تا ساعت ۱۱:۳۰ شب بیدار بودم تا به اخبار استانی تلوزیون نگاه کنم و با خیال راحت بخوابم

با اینکه ته دلم ناراحتم که چرا مدرسه تعطیل شده و من نمی توانم به مدرسه بروم!

خب وقتی می بینم داداش ها اینطور از تعطیلی مدرسه ام دپرس می شوند( همان ناراحت خودمان) من هم شیطونیم گل میکنه و دلم می خواد بیشتر ناراحت شان بکنم.

شنبه تعطیل بود و شکر خدا یکشنبه هم تعطیل شد البته بیرون برف زیادی باریده و با اینکه مامانم اجازه نداد بروم دم  در آدم برفی درست کنم اما باز هم خوشحالم …

چهارشنبه ساعت ۱۲ از مدرسه آمدیم بیرون و الان ۱ – ۲ – ۳ -۴ روزه که مدرسه نرفتیم …

من برف را خیلی دوست دارم .

t66n0n



تحت دسته : خاطرات روزانه

اولین روز مدرسه و کلی مشکل!

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۰۰:۴۷ | تاریخ : ۳ مهر ۱۳۹۲

راستش من بابای سحرم و دیشب آمد و منو کنار زد و شروع کرد به نوشتن یک متن کوتاه و بهم سفارش کرد که آنرا براش توی وبلاگش بگذارم و وقتی بلند می شد بره گفتم بگذار یک عکس با لباس های مدرسه ات هم بگیرم که مطلبت تکمیل بشه! دوربین را برداشتم دیدم اصلاً باطری نداره و خواستم با موبایلم عکس بگیرم و آنهم نور کافی نبود و اصلاً نمی شه به این لامپ های کم مصرف اطمینان کرد و فقط تا روز اتمام گارانتیشون کار می کنن و خلاصه گفتم بنشینه تا کمی باطری دوربین شارژ بشه تا هم عکس بگیرم و هم مطلبش را بفرستم روی وبلاگش و …

دیدم نمی تونه بنشیه و داره خمیازه می کشه و گفتم باشه فردا صبح ازت عکس میگیرم و مطلبت را می فرستم و اون رفت خوابید و من هم متن را ذخیره کردم و …

حالا هر چی که میگردم یادم نمی یاد کجا ذخیرش کردم و به این وسیله خواستم گناه خودم را گردن بگیرم و تا فردا پس فردا هم مطلب را پیدا می کنم و هم عکس هایی که صبح گرفتیم را توی کامپیوتر میرزم تا ازشون عکس مطلب را هم انتخاب کنیم و بفرستیم.

خلاصه که روز سوم یا چهارم مهر مطلب اول مهر را خواهیم فرستاد! شکر خدا امروز خانم معلمشان کلی تکلیف داده بود و حتی فرصت نکرد سریال جمونگ را نگاه کنه …



تحت دسته : خاطرات روزانه