جای سی دی | وبلاگ سحر

جای سی دی

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۰۱:۲۳ | تاریخ : ۲۶ آذر ۱۳۹۲

بلاخره امروز بعد از ۳ روز تعطیلی رفتیم مدرسه! صبح تا برسیم مدرسه داشتم یخ میزدم هوا خیلی خیلی سرد بود

به نظرم چند درجه از صفر کمتر بود!

از وقتی توی کلاس مان پروژکتور نصب کردن خانم معلم مان هر روز سی دی های زیادی با خودش میاره سر کلاس و دیدم همش رو میریزه توی کیفش با خودم فکر کردم که اگر از این جای سی دی ها ببرم براش خیلی خوشحال میشه!

دیشب به زور بابام را راضی کردم که یکی از جای سی دی هاش را خالی کنه بده ببرم برای خانم معلم

اون هم حرفی نداشت اما خب تا بده خیلی طولش داد! آخه خودش لازم داشت و از خیلی وقت پیش اینها را خریده بود و لازم داشت اما مگه می تونه روی حرف تنها دخترش حرفی بزنه؟

دیشب گرفتم بردم توی دسشویی کلی با صابون مایع شستم تا گرد و خاکشان بره و عین روز اول نوع شد

( صبح بردم گذاشتم روی میز خانم معلم و گفتم اینو برای شما آوردم!

اون هم خیلی خوشحال شد و گفت آفرین دخترم

از کجا میدانستی من احتیاج به جای سی دی داشتم؟)

این تصوری بود که من داشتم! صبح رفتی مدرسه خانم آمد و من با خوشحالی بردم و گذاشتم روی میز که خانم اینو برای شما آوردم! اون هم برداشت یک نگاهی بهش کرد و داد دستم که من از اینها نخواسته بودم یک کیف سی دی گفته بودم بیارید! این بدرد من نمی خوره و پسش داد به خودم.

خیلی از این کار خانم معلم ناراحت شدم و بردم گذاشتم توی کیفم

ظهر وقتی جریان نگرفتن جای سی دی را برای بابا و مامانم تعریف میکردم آنها خیلی ناراحت شدند و مامانم گفت:

… (اینجا را بابا سانسور کرده) ؟

بابام گفت عیبی نداره بردار سی دی های خودت را بگذار توش! من که خالیش کردم و دادم بهت

خلاصه جای سی ۵۰ تایی رسید به من! حالا ماندم توش چی بگذارم آخه من ۵۰ تا سی دی ندارم …

(( آقا این سحر خانوم ما تا بیاد چند سط متن بنویسه آنقدر تایپ می کنه(NNN(!:~!&$%^#?=$@*&^>@!2$%^&*)SSS) که آدم فکر می کنه داره یک رمان می نویسه و آخر سر هم می بینی چند تا کلمه نوشته و میگه زحمتش هم دیگه با خودتونه و … خیلی اذیت می کنه برای همینه که اینقدر پستش کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!   بابای سحر))

first_41305-58805!1_th



تحت دسته : خاطرات روزانه
نظرات (۰)

نظرات این پست را از طریق RSS دنبال کنید!

درج یک نظر

*