وبلاگ سحر

اولین روز مدرسه و کلی مشکل!

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۰۰:۴۷ | تاریخ : ۳ مهر ۱۳۹۲

راستش من بابای سحرم و دیشب آمد و منو کنار زد و شروع کرد به نوشتن یک متن کوتاه و بهم سفارش کرد که آنرا براش توی وبلاگش بگذارم و وقتی بلند می شد بره گفتم بگذار یک عکس با لباس های مدرسه ات هم بگیرم که مطلبت تکمیل بشه! دوربین را برداشتم دیدم اصلاً باطری نداره و خواستم با موبایلم عکس بگیرم و آنهم نور کافی نبود و اصلاً نمی شه به این لامپ های کم مصرف اطمینان کرد و فقط تا روز اتمام گارانتیشون کار می کنن و خلاصه گفتم بنشینه تا کمی باطری دوربین شارژ بشه تا هم عکس بگیرم و هم مطلبش را بفرستم روی وبلاگش و …

دیدم نمی تونه بنشیه و داره خمیازه می کشه و گفتم باشه فردا صبح ازت عکس میگیرم و مطلبت را می فرستم و اون رفت خوابید و من هم متن را ذخیره کردم و …

حالا هر چی که میگردم یادم نمی یاد کجا ذخیرش کردم و به این وسیله خواستم گناه خودم را گردن بگیرم و تا فردا پس فردا هم مطلب را پیدا می کنم و هم عکس هایی که صبح گرفتیم را توی کامپیوتر میرزم تا ازشون عکس مطلب را هم انتخاب کنیم و بفرستیم.

خلاصه که روز سوم یا چهارم مهر مطلب اول مهر را خواهیم فرستاد! شکر خدا امروز خانم معلمشان کلی تکلیف داده بود و حتی فرصت نکرد سریال جمونگ را نگاه کنه …



تحت دسته : خاطرات روزانه

جمعه بد!!!

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۰۳:۱۸ | تاریخ : ۲۳ شهریور ۱۳۹۲

امروز اصلاً روز خوبی نبود!

مثلاً جمعه بود اما …

صبحانه را خوردیم و بابام گفت داره میره بیرون همه خوشحال حاضر شدیم تا باهاش بریم…

گفت میره باغمیشه! بنزین بزنه!

images2

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

لوازم التحریر

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۲۱:۴۵ | تاریخ : ۹ شهریور ۱۳۹۲

پرسیدم از مامان گفت ۳۲ روز تا باز شدن مدرسه ها مانده!

هنوز برای من مانتو و کیف و دفتر و مداد رنگی و … خلاصه هیچ چی نخریدن!

از مامان پرسیدم گفت ۳۱ روز تا باز شدن مدرسه ها مانده!

PIc

بابام نزدیک ظهر بود گفت حاضرشید برویم بیرون ! رفتیم خیابان امام ماشین داریم اما بابام میگه پای پیاده می چسبه!

رفتیم و با اینکه ۳۱ روز تا باز شدن مدرسه ها مانده اما فقط دو سه تا مانتو مانده بود آقای فروشنده گفت همه زودتر آمدند و خریدند و شما عقب ماندید!!!

خلاصه یکی از مانتوها که فقط آستینش بلند بود را خریدیم و خوشحال آمدیم بیرون

بقیش را بعداً تعریف می کنم



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

خدا را شکر

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۱۶:۴۹ | تاریخ : ۲ شهریور ۱۳۹۲

سلام

اول از هر چیز خدا را شکر که وبلاگم درست شد!

بعد دیروز جمعه بود و رفته بودیم باغ که شب بمانیم و داداشم هی بهونه آورد که کار داره و نگذاشت بمونیم.

آنجا که هستیم از صبح تا شب من همش بازی می کنم و هیچ کسی با من کاری نداره و من هر کاری دلم بخواد می کنم

دوچرخه ام باد لاستیکش رفته بود و کمی با تلمبه بهش باد زدم اما انگار باد نشد و کمی آنطوری سوارش شدم دیدم چرخ هاش صدا میدن و دیگر نفهمیدم که آن را کجا انداختم!

IMG_44

داشتیم می آمدیم خانه مامان پرسید راستی دوچرخه ات را کجا گذاشتی؟ گفتم گذاشتم … (یادم رفت بگذارم انباری و ماند بیرون ) گذاشتم و خودم را زدم به خواب …



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

دیشب

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۲۳:۲۴ | تاریخ : ۴ مرداد ۱۳۹۲

دیشب افطار مهمان داشتیم! نه یکی و نه دو تا همه خواهر و برادرهای مامانم دیشب مهمان ما بودند! این دائی آخریم که تازه ازدواج کرده و من خیلی دوست داشتم زن دائیم هم بیاد نمی دانم چی شده بود که نیامده بودند و از این بابت ناراحت شدم! ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

عید فطر …

نوشته شده بوسیله : مدیر سایت در ساعت ۲۳:۲۴ | تاریخ : ۴ مرداد ۱۳۹۲

هر سال عید فطر ما تا ظهر می خوابیم و بعد اول به دیدن مادر بزرگم ( مامان بابام) بعد هم دیدن مادر بزرگم ( مامان مامانم) میریم.

امسال هم بعد از صبحانه رفینم

در را زدیم عمه ام در را باز کرد! نه لای در باز بود و من اول رفتم تو و بعد بقیه

مامان بزرگم برایمان خرما آورد و من هم رفتم و با آیتک کمی بازی کردم و بعد اون لاک خیلی قشنگی داشت آورد و زدیم به ناخن هامون و وقتی مامانم دید گفت: این چیه زدی به دستتات؟ مثل رنگ در وپنجره است!13920502000324_PhotoA[1] ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

نقاشی های خودم

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۱۱:۱۶ | تاریخ : ۲۷ تیر ۱۳۹۲
کندوی عسل

کندوی عسل

ادامه مطلب را بخوانید : »

نقاشی نقاشی

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۱۰:۲۳ | تاریخ : ۲۷ تیر ۱۳۹۲

من از این نقاشی ها خیلی خوشم آمد و گفتم بقیه دوستانم هم اینها را ببینند!

M_Netsit_Child_Art_001

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

سلام دنیا!

نوشته شده بوسیله : saharweb در ساعت ۰۹:۵۹ | تاریخ : ۲۷ تیر ۱۳۹۲
به نام خدا
من سحر از تبریز هستم. امسال کلاس چهارم درس خواهم خواند! خوشحال می شوم دوستانم به وبلاگ سر بزنن و با نقاشی ها و نوشته های من سرگرم بشوند.
Photo_sahar


تحت دسته : دسته‌بندی نشده